X
تبلیغات
بغض آیـــنه ها



























بغض آیـــنه ها

آه ای آینه ها آهِ مرا پس بدهید/ بعد هم شوق تماشای مرا خاک کنید




دوستان هرکس تجربه سفر به هند رو داره ممنون میشم برام از تجربیاتش بگه





سه شنبه 31 اردیبهشت1392 | 10:49 | شالیزه | |

اینو همین حوالی خوندم:

خبر به دورترین نقطه جهان برسد


نخواست او به من خسته بی گمان برسد


شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت


«کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد »


چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر


به راحتی کسی از راه ناگهان برسد


رها کند برود از دلت جدا باشد


به آنکه دوست ترش داشته!!! به آن برسد


رها کنی بروند تا دو پرنده شوند


خبر به دورترین نقطه جهان برسد


گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری


که هق هق تو مبادا به گوششان برسد


خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مبادا


به او که عاشق او بودم زیان برسد


خدا کند که فقط این عشق از سرم برود


خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

 

 

 




 

ولی من که پُر از نفرینم!!!!!!!!!!

 

سه شنبه 8 اسفند1391 | 9:3 | شالیزه | |

دیشب یه خواب بد دیدم

خواب آشفته!!!!!

نمی دونم چرا این خواب رو دیدم!!!!! من که با فکر نخوابیدم!!!!!!

.

.

.

.

.

.

خواب دیدم از سر کار که برگشتم، برادرم اومد و همینطور بی مقدمه بهم گفت کجایی؟ ابی مرده!!!!!

تو خواب حیرت زده گفتم: اشتباه می کنی دروغ نگو

گفت: از بیمارستان به خونه ما زنگ زدن و گفتن شماره ی شما توجیبش بوده

تصادف کرده و تمام......

واااااای که چه حالی داشتم توخواب توبیمارستان مثل دیوونه ها با گریه و بدو

این طرف، اونطرف می رفتم!!!!! خیلی بد و وحشتناک بود

صبح که بیدار شدم اینطور تعبیر کردم که عمرش زیاد میشه....

.

.

.

.

.

.

.

خدا بگم چ کارت کنه آنا که توخوابم منو راحت نمیزاری!!!!!!!

چقــــــــــــــدر گریه کردم........


دوشنبه 7 اسفند1391 | 11:1 | شالیزه | |

امروز حالم خوب نبود به حدی که ساعت 12 اومدم خونه!!!!!!!!

اصلا نه می تونستم بشینم نه بایستم نه راه برم

برگه مرخصیمو گذاشتم رو میز رئیس و اومدم خونه خوابیدم تا الان

.

.

.

.

.

تخت کناری من خانمی بود که فامیلیش علیزاده بود. خانم بامزه ای بود

و خیلی خوش صحبت بود. گفت خواهر محمد علیزاده هستش که البته بی شباهت

به همدیگه هم نبودن

.

.

.

.

.

تخت آخری یه خانمی بود که برا بار سوم باردار شده و بود و متأسفانه برا بار سوم

بچه ش سقط شده بود و باید کورتاژ می کرد!!!!!! انقدر ناراحت بود و انقدر درد داشت

که اتاق رو گذاشته بود روسرش با ناله هاش! پرستار بهش آمپول تزریق کرد

و خوابید. دلم براش سوخت! الکی نبود که سه بار کورتاژ!! اسمشم دردناکه

آرومشون من بودم که حرفی برای گفتن نداشتم و فقط گوش می کردم...

.

.

.

.

.

.

.

فردا بچه ها ناهار دعوتم کردن و برا خوب شدنم مهمونی دادن!! چه شود....

چهارشنبه 2 اسفند1391 | 20:25 | شالیزه | |


سه شنبه 1 اسفند1391 | 14:48 | شالیزه | |

اینو همین الان خوندن، خییییییییییییییلی به دلم نشست:

 

اگه هزارتا دلیل واسه جدایی باشه

اگه عاشق باشی

یه دلیل واسه موندن پیدا میکنی...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اما الان برعکسه! هزار دلیل هم که برا موندن باشه، بالاخره ی دلیل

برای جدایی پیدا میشه !!!

سه شنبه 1 اسفند1391 | 14:11 | شالیزه | |


بـــــــدترین کاری که یه نفـر

می تــــــونه با دلــت بکنــه

اینــه کـه: باعـث بشــه

دیگـه ذوق نکــنی

از بـودن هیــــــــــچکس ...

سه شنبه 1 اسفند1391 | 10:48 | شالیزه | |

اَه اَه اَه ........

امروز کله ی صبح (ساعت 6:30) ی سوتی دادم که تا همین الان اعصابم خرده!!!!!

باعث شد صبحم خراب بشه و یه تومُخی برا امروزم درست بشه!!!!!!!!!

از ناراحتی دق نکنم خوبه!!!!

حالا هی میخوام به حرف دکتر حلّت گوش کنم و تلقین مثبت کنم اما نمیشه

امواج منفی قوی تره و هرچه قدرم که موج مثبت بفرستم، بی فایدست!!!

حالا مگه از ذهنم پاک میشه!!! خل بودم، خل تر شدم

.

.

.

.

.

.

.

.

.

نمی دونم چرا امروز دلم انقدر هوای شادی رو کرد!! منظورم شادی ساده دله!!!

اصلا اون منو یادش هست؟؟؟

کاش بچه ها بدونن چرا دیگه اونجا نمیرم....

کاش سینا بدونه که ازش هیچ دلخوری ندارم!!!

کاش همه بدونن ابراهیم چقـــــــــــــدر مکاره!!!

کاش فریبا بدونه پارک لاله برا منم شده گور خاطره های مزخرف با ابراهیم

کاش محمد بدونه ابراهیم اونو کرد بهونه و به خاطر اون، منو برا همیشه گذاشت کنار

اصلا ابراهیم همش بهانه داشت..... بهانه ی رفتن.....

واااااای فرشته جونم....... واااای...


دوشنبه 23 بهمن1391 | 9:43 | شالیزه | |


خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم!!! خیلی وقته که سری به خودم نزدم

خیلی وقته که تو خودمم!! خیلی وقته که خبر از هیچ کس و هیچ چیز و هیچ جا ندارم

خیلی وقته دور بر خودمو خلوت کردم و....

خیلی وقته دارم با خودم تمرین خوب بودن می کنم! حالمو میگم!! مگر با تلقین کردن

بتونم درستش کنم و با کلنجار رفتن با احساسات ضد و نقیضم

خیلی وقته سفر نرفتم، شاید حدود 2 ماه!!! البته 2 ماه چیزی نیست اما برا من که

این مدت همش در سفر بودم، 2 ماه خیلی زیاده

خیلی وقته دارم از خودم فرار می کنم بلکه خودمو یه جایی جا بذارم و برم جایی

که خودم نباشم!!!!!!

کاش بتونم!!!!!!

دلم ی تحول بزرگـــــــــــــ می خواد....

.

.

.

.

.

.

.

گاه نوشت: اول صبحی کامنت فرشته رو که دیدم، کلی انرژی گرفتم و بالاخره نوشتم

دوشنبه 25 دی1391 | 10:3 | شالیزه | |

نمی دونم اصلا چه شد یهویی زدم زیر آواز!!!!!! جلو همکارم!!!! پیش ارباب رجوع!!!!!!!

واااااااای خدا اصلا متوجه نشدم چرا یه دفعه اینطور شد!!!!

به بیت دوم نرسیده بودم که سرمو آوردم بالا و چشمای از حدقه درومده ی همکارمو دیدم

و تازه متوجه شدم که چه گندی زدم!!!!! خدای من!!! این چه کاری بود من کردم!!!!!!

یعنی اصلا توباغ نبودما!!! آوازخونی با صدای بلند و جلو همکار و ی فرد دیگه!!!!

من که هیچ وقت از این کارا نمی کردم!!! آروم و بی صدا کارمو می کردم!!! چی شد یهو

خل شدم!!! حداقل در حد ی زمزمه هم نبود.....

خدارو شکر اون بنده خدا سرش به کارخودش گرم بود و داشت فرم پر میکرد!

یا شایدم شنید و به روم نیاورد!!!!

با همکارم رفتیم پشت مانیتورامون و زدیم زیر خنده!!!! و با ایما و اشاره گفت که این چه کاری

بود کردی؟!!! اون بنده خدا هم شوکه شده بود!!!

یعنی ضایع بودااااااا

خلاصه اینم سوتی من اونم جلو 2 تا مرد...!!!!!!!!


دوشنبه 22 آبان1391 | 15:27 | شالیزه | |

 

- وااایییی پرده رو می کشی؟ آفتاب توچشمامه!

بفرما اینم پرده...  ببینمت! حالت خوبه؟ چرا اینطوری شدی؟

- چطوری شدم مگه؟

ناراحتی انگار!!! (راستش نمِ اشک رو توی چشماش دیدم و ناراحتیشو حس کردم! یعنی

واقعا از اون قضیه ناراحته؟! اینکه اولش براش مهم نبود! چی شد یهو مهم شد؟! نکنه تودلش

ی خبرایی شده؟! دو سه بار به زبونم اومد که بگم: داری گریه می کنی؟! اما فقط نگاش کردم.

چون اصلا باورم نمیشد!!)

- نه ناراحت نیستم.

اما داشت نگاهشو ازم می دزدید! نمی دونم این حالتاش چه معنی داشت! چشماش قرمز

شده بود!! بهش گفتم: اون قضیه ناراحتت کرده؟

- راستش اولش برام مهم نبود اما الان خیلی برام سخته که اون...

اَه مردشورشو ببرن. ولش کن یادم ننداز که خیلی از خودم شاکیم!!!

- شالیزه قبول داری که خیلی سطحش پائین بود؟

من همون موقع هم متوجه این موضوع بودم!!! اما...

- یعنی خودتم می دونستی؟ پس چطور...؟

لطفا ادامه نده. پیش اومد دیگه. من دلیل خودمو داشتم. نپرس چه دلیلی، چون نمی خوام

در موردش صحبت کنم!

این عکس العملش و حرفاش منو برد توفکر! سرمو گذاشتم رو شیشه ی ماشین...

.

.

.

.

.

.

دلت از آرزوی من انگار بی خبر نبود/ حتی تو تصمیمای من چشمات بی اثر نبود

...باور نمی کنم ولی انگار غرور من شکست/ اگه دلت میخواد بری اصرار من بی فایدست

- شالیزه؟ کجایی؟ 

همونطور که سرمو روی شیشه گذاشته بودم، جواب دادم: همینجام

- احساساتی شدی با این آهنگ؟

نه !!!

- داری گریه می کنی؟

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: نه بابا گریه واسه چی؟ اما تودلم گفتم: دلم که حسابی

گریه می خواد...

- پس چرا اینجوری شدی؟

بی خیال. اینجا خیلی قشنگه! برای بار دومه که میام.

- منم بار دوممه که میام.

اِ !!! پس اینم بنویس تولیست تفاهمامون که خیلی ارزشمنده!! نایابن این تفاهمای ناچیزمون!

ماشین که نگه داشت، سیگارمو برداشتم و رفتیم تودل طبیعت زیبا...

.

.

.

.

.

سفر خوبی بود. خیلی دیر رسیدیم خونه! ساعت 2 صبح !!! اما واقعا سفر مفیدی

بود.... حداقل برا من...

دوشنبه 22 آبان1391 | 15:1 | شالیزه | |

دلم میخواد، ببینمت / بازم بخندی تو نگام

آخه فقط تو میدونی/ از زنده بودن چی میخوام

دلم بهم میگفت تورو/ میشه یه جور دیگه خواست

آخه فقط قلب توئه / که با من اینقد سَربه راست

از تو دلگیــــــــــرم / که نیستی کنارم

من دارم میمیرم / تو کجایی ، من باز بی قرارم!

میدونی جز تو ، کسی رو ندارم / باورم نمیشه، اینقد آسون رفتی، از کنارم

.

.

.

.

چقد این روزا اینو گوش می کنم و زمزمه می کنم

دیشب یه دعوای مفصل باهاش داشتم! البته یه جر و بحث بزرگ!!! نمیشه گفت دعوا

چون یکطرفه (از جانب من) بود، اون که طبق معمول خونسرد بود...

به زمین و زمان گیر میدم و هر چیزی رو بهونه می کنم و بعدشم راحت میگم: جدا شیم

من نمی تونم با تو بمونم!!!!!!!  بعدشم اون با هزار ترفند آرومم می کنه و دوباره همون آش

و همون کاسه ....

.

.

.

.

.

گاه نوشت: خسته شدم از خودم از همه. مسبب همه اینا هیچ کس نیت جز آنا...

که امیدوارم ناله های شب و روزم براش درگیر بشه......


سه شنبه 16 آبان1391 | 16:39 | شالیزه | |


ماهایی که دیگه نه از اومدن کسی ذوق زده میشیم

نه کسی از کنارمون بره حوصله داریم نازشو بخریم که برگرده...

ماها آدمای بی احساسی نیستیم

ماها بی معرفت و نا مرد هم نیستیم

ی زمانی ی کسایی وارد زندگیمون شدن

که ی سری بــــاورامون و از بین بـــردن!!

.

.

.

.

چی بگم والا...


چهارشنبه 10 آبان1391 | 13:48 | شالیزه | |


چرا نمی فهمی؟

حرفهایی است که نمی توانم کلمه کنم

کلماتی است که حرف نمی شود

کلماتی از تو

             از آن شب

                  از تو و آن شب که باران می آمد

از آن شبی که این همه گذشته و فردا نمی شود

چرا نمی فهمی؟

حرفهایی است که نمی توانم کلمه کنم

کلماتی است که حرف نمی شود

سکوت

سکوت

سکوت

سکوت، چه عاشقانه ی لوس مسخره ای است

چرا نمی فهمی؟

حرفهایی است که نمی توانم کلمه کنم

کلماتی است که حرف نمی شود


وااااااای

امشب هم باران گرفت

مثل این همه که ماشینشان را

                                کارواش می برند

هرگاه یاد آن شب می افتم

باران می گیرد

.

.

.

.

.

اینو آنا نوشته بود توی صفحه ی خودش!!!! نمی دونم برا کی نوشته بود! اما من به خودم گرفتم و

ذهنم رفت به همون شبی که توی پارک شام می خوردیم و نمِ بارون گرفت و بعدشم با سعید

و مریم و من و خودش چهار نفری رفتیم .....

لعنت به من که ذهنم از این خاطرات گند و مزخرف آزاد نمیشه!!!!!!

لعنت به من.....


دوشنبه 1 آبان1391 | 8:44 | شالیزه | |


سرمو که پائین میندازم و چشمم که به زمین میفته، تازه میفهمم چقدر زیر پام آشغال ریختم!

مثل شلخته ها!! پوست نارنگی و سیب و تخمه و ته سیگار و .... روی برگای خشک درختا

که به یکیشون تکیه دادم!

اون طرف شلوغ تره، حوصلشونو ندارم. امین، سعید، سمانه، محمد، فاطمه، تینا، دَنیل، هوداد و....

خوش به حالشون که خنده به لبشونه. کیف می کنم از شادبودنشون....

محمد هم اومد طرف من! حتما بازم میخواد سیگار دود کنه! من که دیگه یه نخ هم ندارم...

سردم شد. اینجا هواش سرده. محمد لرزِ منو دید و کاپشنش رو انداخت رودوشم. کاش زودتر

برگردیم خونه. سردرد گرفتم. انگار موریانه افتاده تو مغزم!

.

.

.

.

.

خب خدارو شکر این دفعه واقعا داریم زودتر از دفعات قبل برمی گردیم!!! کلی مسیر پیاده روی داشتیم

خوش گذشت. دنیل خودش شده بود یه پا مدیر!!! سحر هم هوای بچه هارو داشت

2 بار پاهام پیچ خورد بین راه که محمد و دنیل رو به زحمت انداختم. اما بعدش به خاطر تأخیرمون و

عقب موندن از بقیه مجبور شدیم 3 نفری دست همو بگیریم و بدوئیم تا به اونا برسیم.....

تو اتوبوس که نشستیم تازه فهمیدم پادرد یعنی چی!!!!! دیگه سِر شد تا برسیم خونه....

در کل روز بدی نبود. همه دور هم و باهم شاد بودن اما من همچنان......

.

.

.

.

.

.

.

خدا باعث و بانی این حالمو با ابلیس محشور کنه...

چندروزه بچه هارو دیوونه کردم. امروز یه چیزی میگم و فردا حرفمو عوض می کنم! 

جالبه که پررو پررو هر دفعه هم با صراحت حرفامو تائید و رد می کنم!!!!!

دست خودم نیست. واقعا توحال خودم نیستم....


شنبه 29 مهر1391 | 16:2 | شالیزه | |